تبلیغات
مهره مار


مهره مار

!...من هستم و خودم

چشمهای زیبای تو مُهره مارِ دلم

بوسه شیرین تو مهر و صفای دلم


عشق تو و صفای تو ، شبهای تار دلم

عشق تو را دمیده بر گوشه ی تنهای دلم


شاهرخ 94/05/19ساعت1:37 بامداد

نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 07:34 ب.ظ توسط Armaghan |کامنت

قشنگترین ساعت دنیا...
ساعتی بود که تو را دیدم...!

روز میلادت مبارک ای تمام تار و پودم...!

نوشته شده در جمعه 6 اسفند 1395 ساعت 01:00 ق.ظ توسط Armaghan |نظرات

سرانجام داستانمان را خوب میدانم
بالاخره روزی میرسد که من هم عروس میشوم
ازدواج میکنم و میشوم زن رسمی و شرعی یک غریبه
به رسم عادت برای همسرم دلبری های زنانه میکنم
غذای مورد علاقه اش را میپزم
عطری که دوست دارد به خودم میزنم
و آن پیراهن چین داره سفید رنگی که دوست دارد برایش میپوشم!
خسته که از سرکار رسید..
چای داغی میدهم دستش و کتش را از تنش در می آورم..
میدانی؟
هیچکدام اینها از روی عشق نیست
تکرار مکررات است فقط!
وگرنه من دوست داشتم در خانه تو جوانی کنم..
برای خرید وسایل خانه کوچکمان آنقدر پله ها را بالا و پایین بروم..
که ضعف زانوهام در پیری امانم را ببرد..
تو هم مطمئنم روزی در کنار همسرت دلت هوای من را خواهد کرد
هوای دختری که فقط وقتی بری تو یخندید شیطنت از چشمهایش میبارید..
من از این پایان تلخ بیزارم...!

نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت 07:31 ب.ظ توسط Armaghan |نظرات

من خیلی بزرگ شده ام...!
همانطور که گفتم من خیلی بزرگ شده ام!
دیگر با شنیدن کسینوس ایکس خنده ام نمیگیرد
دیگر راحت گریه نمیکنم
این را یاد گرفتم که باید خیلی چیزها را در خودم بریزم تا وقتی پر و سنگین شدم
در یک اتاق کوچک از جنس خاک فرو بروم جوری که دیگر هیچ کس نتواند مرا بیرون بکشد..
همانطور که گفتم من خیلی بزرگ شده ام!
طوری که مردم روی من بیشتر حساب باز میکنند حتی اگر همان حرفهای بچگانه سابق را بزنم
مادرم دیگر قصه لک لک هایی را که بچه ها را دم در خانه ها میگذارند برایم تعریف نمیکند ،
چون میداند که من میدانم همه زندگی روی تخت خلاصه شدنی است..
من حتی انقدر بزرگ شده ام ک به جای اینکه بروم و در اتاق مشق هایم را بنویسم،
بمانم و در اتاقی دیگر مشق های بقیه را تصحیح کنم حتی اگر خودم هنوز مشق هایم را تمام نکرده باشم
من انقدر بزرگ شده ام ک میتوانم دروغ بگویم ، و این موهبتی ست ک نصیب هیچ بچه ای نمیشود
دیگر چیز جالبی برایم وجود ندارد...
کلمات قلمبه زیادی را از آدم بزرگها یاد گرفته ام ، احتمالا آنها هم میخاهند به من نشان دهند که بزرگ شده اند
من انقدر بزرگ شده ام ک بقال سر کوچمان دیگر برای خرید سیگار به من چپ چپ نگاه نمیکند
انقدر بزرگ شده ام که دیگران به خودشان اجازه میدهند که از من سواستفاده کنند
انقدر بزرگ شده ام که دیگر اینکه چگونه بند کفش هایم را ببندم برایم بزرگ ترین مسئله زندگیم نیست
دیگر با لذت جلوی مغازه اسباب بازی فروشی خیمه نمیزنم ، چون خودم نسبتا یک اسباب بازی سرگرم کننده شده ام
یک روز پدرم ب من گفت:"بچه ها میخاهند بزرگ شوند و بزرگترها میخاهند بچه شوند
من انقدر بزرگ شده ام که میخاهم بچه باشم"
وقتی همه این چیزها را کنار هم میگذارم میبینم بزرگ شدن آنقدر ها هم ک فکر میکردم لذت بخش نیست...!

نوشته شده در جمعه 1 بهمن 1395 ساعت 04:05 ب.ظ توسط Armaghan |نظرات

برای من نوشته گذشته ها گذشته
تمام قصه ها هوس بود
برای او نوشتم برای تو هوس بود
ولی برای من نفس بود

نوشته شده در یکشنبه 12 دی 1395 ساعت 07:14 ب.ظ توسط Armaghan |نظرات

چه زمستانِ غم انگیزِ
بدی خواهد شد!
ماه دی باشد و...
آغوش کسی کم باشد...!

نوشته شده در چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت 09:31 ب.ظ توسط Armaghan |نظرات

ساعت 00:00
از این ساعت به بعد هر کی بیداره
مطمئن باش یه چیزیو تو زندگیش گم کرده...!

نوشته شده در سه شنبه 7 دی 1395 ساعت 01:00 ق.ظ توسط Armaghan |نظرات

بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سر گذشتم..!

نوشته شده در دوشنبه 6 دی 1395 ساعت 12:10 ق.ظ توسط Armaghan |نظرات

گاهی وقتا لازمه رک حرف زد
انقد خودمونو پشت این کلمات مسخره قایم کردیم چیشد؟؟
هیچی..
ماهایی ک ب این دنیای مجازی پناه آوردیم ینی دیگه چیزی واسه از دست دادن نداریم
حالا فک کن قرار باشه اینجا هم ی چسب پهن بزنیم ب دهنامون
ته نشین میشه حرفامون
ته نشین میشه غصه هامون
ته نشین میشه دردامون
تا کی میتونی با آه کشیدن از حجمشون کم کنی؟؟
تا کی میتونی مثل یک سگ کتک خورده تو لونت کز کنی و چیزی نگی؟؟
بالاخره یجا سرباز میکنه
ناخواسته..
بیرون میریزه همش
ولی امان.. امان از اون روزی ک تمام عقده هاتو سر کسی ک دوسش داری خالی کنی
فک میکنی از بار رو شونه هات کم میشه
ولی اینطوری نیست
وقتی عشقت ازت رنجیده بشه
وقتی دیگه امیدی واسه زندگی نداشته باشی
وقتی دیگه انگیزه ای واسه تحمل نداشته باشی
آخ..
وحشتناکه
وحشتناکه
وحشتناکه

نوشته شده در دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 11:34 ب.ظ توسط Armaghan |نظرات

طبق معمولِ این چندوقت ساعت 5 صبح با صدای آلارم گوشی بیدار شدم
سریع صداشو قطع کردم تا مبادا آقایی بیدار شه
دستمو به لبه تخت گرفتمو آروم بلند شدم
سعی کردم به بی سروصداترین حالت ممکن لباس بپوشم
پتو رو رو آقایی مرتب کردم و از کلبمون خارج شدم
روستا تو سکوتی مبهم فرورفته بود
انگار مرغ و خروسای گلنازم هنوز خواب بودن
بااحتیاط و قدمای کوچیک خودمو به دریا رسوندم..
اصلا دلم نمیخواست صدمه ای به امانتی آقایی وارد بشه
رو تخته سنگ همیشگیم نشستم و به دریا خیره شدم
نمیدونم چند ساعت گذشت که خورشید کامل طلوع کرد و آبی دریا رو طلایی نشون میداد
از جام بلند شدم.. خاطره خوبی از رنگ چشم عسلی نداشتم
برگشتم که آقایی رو دیدم.. دست به سینه واستاده بود و با دلخوری نگام میکرد
نزدیکش رفتمو دستامو دور گردنش حلقه کردم
لبخند کنار لبش قوت قلبم شد
با مهربونی گفتم:"صبح بخیر نفسم"
فقط سرشو تکون داد و این ینی به شدت دلخور بود
چهرمو مظلوم کردمو گفتم:"خب چیکار کنم عشقم؟! دلم میخواد چشای پسرمون آبی شه"
آروم خندید و گفت:"آخه چشای من آبیه یا تو خانوم دکتر؟!"
آخم کردمو گفتم:"آبی میشه.. حالا میبینی"
صورتشو نزدیک صورتم آورد و گفت:"چندبار گفتم وقتی بیدار میشم دلم میخواد کنارم باشی؟!"
پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و گفتم:"خب زودتر بیدار شو عزیزم"
بی توجه به حرف من دستشو رو شکمم گذاشت و با مهربونترین لحنی که ازش سراغ داشتم گفت:
"حال دخترم چطوره؟؟!"
باحرص دستشو پس زدمو گفتم:"پسرم حالش خوبه"
و مسیر کلبمونو در پیش گرفتم.. صدای خندشو از پشت سرم شنیدم اما توجهی نکردم..
داشتم از جنگل عبور میکردم که پام به سنگی گیر کرد
زمینو نزدیک صورتم دیدم که دستی دور کمرم حلقه شد
بانگرانی صورتمو کنکاش کرد و بعد محکم تو آغوشش فشردم
مدام زمزمه میکرد:"ترسیدم ، ترسیدم چیزیت شه عزیزدلم"
لبخندی زدم ، شونه مردونشو فشرمو گفتم::"من خوبم زندگیم!"
تو چشام نگاه کردو گفت:"مطمئنی؟! میخای بریم دکتر؟"
لبخندی زدمو بی طاقت لبامو رو لباش گذاشتم..
چه اهمیتی داشت که بچمون دختر باشه یا پسر..؟!
اصلا چه اهمیتی داشت که بچه داشته باشیم یا نه..؟!
مهم ما بودیم..
مایی که عاشق هم بودیم و هیچوقت همو تنها نمیذاشتیم..!

"الف.ت"

نوشته شده در شنبه 27 آذر 1395 ساعت 07:14 ب.ظ توسط Armaghan |نظرات

دلم لحظه ای را میخواهد که تو باشی
همین کنار
نردیک به من
درست روبروی چشمهایم
همنفس نفسهایم
خیره شوم به لبهایت
دست بکشم به تک تک اعضای صورتت
بعد چشمهایم را ببندم و...
ببوسمت!
آن لحظه دنیای من تمام میشود
بخدا که واقعا تمام میشود...!

نوشته شده در چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت 04:09 ب.ظ توسط Armaghan |نظرات

اصلا گیریم ازدواج کردم
بچه دار شدم
بچه ام بزرگ شد..
مدرسه رفت
خواندن یاد گرفت
و یک روز بی هوا پرسید:
"مادر! این عاشقانه ها را برای پدر نوشته ای؟؟"
آنوقت چه بگویم؟!
بگویم نه عزیزم برای پدرت...
زن دیگری شعر گفته است...!؟

نوشته شده در دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت 08:14 ب.ظ توسط Armaghan |نظرات

Every body say the sky is blue...
but I say "It's black" because...
my sky is your eyes...!

نوشته شده در جمعه 19 آذر 1395 ساعت 02:31 ب.ظ توسط Armaghan |نظرات

آذر یادش رفته که پاییز است
نمیبارد...
فقط یخ میزند
به گمانم کسی...
به طرز فجیعی تنهایش گذاشته...!

نوشته شده در شنبه 6 آذر 1395 ساعت 11:11 ب.ظ توسط Armaghan |نظرات

سعدیا گفتی که مهرش میرود از دل... ولی
مهر رفت ، آبان که آرامم نکرد
آذر سلام...!

نوشته شده در دوشنبه 1 آذر 1395 ساعت 10:51 ب.ظ توسط Armaghan |نظرات

دستهایت را لا به لای موهایم پنهان کن
و نفس بکش مرا..
از حلق..
تا ته این عطش جا مانده بر لبهای متورم مان...!

نوشته شده در شنبه 29 آبان 1395 ساعت 10:56 ب.ظ توسط Armaghan |نظرات


آخرین مطالب
» تولدت مبارک عزیزدلم...!
» سرانجام داستانمان را خوب میدانم...!
» من امروز انقدر بزرگ شده ام که میخاهم بچه باشم...!
» هوای دل
» زمستان...!
» پیدا شو.. دارم کم میارم...!
» بگذر ز من...!
» پایان خط ، خط پایان.. همانی که نامش مرگ است..!
» رویا4...!
» امروز دنیای من تموم شد...!
» اصلا گیریم ازدواج کردم...!
» my sky is your eyes...!
» بیچاره آذر...!
» آذر سلام...!
» عطش...!

Design By : RoozGozar.com