تبلیغات
مهره مار - حقیقت...!


مهره مار

!...من هستم و خودم

به نقش خودم که توی درای شیشه ای محضر خودنمایی میکرد نگاه کردم
لباس سفید زیادی بهم میومد
با فشرده شدن دستم از خودم دل کندم و به آقایی خیره شدم
کت شلوار شکلاتیش حسابی جذابش کرده بود
پیراهن کرم رنگش حسابی فیکس تنش بود
و کروات شکلاتیش تیر خلاص به قلب هر دختری بود
صورتشو نزدیک آورد و زمزمه کرد:"بذار بعد از عقد اینجوری نگاه کن تا منم بتونم قشنگ جوابتو بدم"
با خجالت رومو برگردوندم تا صورت قرمز شدمو نبینه اما صدای خنده آرومشو شنیدم
از بین مهمونا رد شدیم و با همه احوالپرسی کردیم..
رو صندلی عروس و داماد که جاگیر شدیم ، مامان قرآنو تو دستم گذاشت..
بحث بهار و شیما سر قند سابیدن باعث خندم شد
که آقایی صدام زد ، به سمتش برگشتم و با محبت گفتم:"جونه دلم؟!"
اخم ظریفی کرد و گفت:"یکم هم حواست به من باشه.."
به حسادت خندیدم و با عشق گفتم:"چشم"
بالاخره پارچه رو رو سرمون گرفتن و بهار مشغول قند سابیدن شد..
نگاهمو به آیه های قرآن دوختمو از خدا خوشبختیمو خواستم..
با صدای عاقد که پرسید:"وکیلم؟!" به خودم اومدم
سرمو بالا آوردم که متوجه چشم غره مامان شدم..
لبخندی زدم و خواستم جواب بدم که صدای خندون شیما بلند شد:
"عروس زیر لفظی میخواد"
چشم غره مامان ترسناکتر شد که از شدت خنده لبمو گاز گرفتمو سرمو پایین انداختم..
خاله نزدیک اومد و جعبه مخمل قرمزی رو تو دستم گذاشت
چشامو بستم و با متین ترین لحنی که تا اونروز از خودم سراغ داشتم جواب دادم:
"با اجازه پدر مادرم و بقیه بزرگترای جمع.. بله!"
سرمو بالا آوردم و از توی آینه روبرومون به آقایی نگاه کردم
که نگاهم روی کسی که توی آینه دیدم مات موند!
با وحشت برگشتم و به شخصی که کنارم نشسته بود نگاه کردم
که با صدای محکمی جواب عاقدو داد:"بله!"
صدای دست که بلند شد وحشتم بیشتر شد
به سمتم برگشت و لبخندی زد.. سرشو نزدیکتر آورد و تو گوشم گفت:
"دیدی گفتم تو مال خودمی.."
از اینهمه تغییر وحشتناک اشک تو چشام جمع شد
با ترس همه چیزشو برای هزارمین بار چک کردم..
موهای تیره ای که فقط نور مستقیم خورشید قهوه ای بودنشو برملا میکرد حالا کاملا طلایی شده بود
دیگه از اون موجهای قشنگ موهاش خبری نبود و لخت شده بود
چشای قهوه ای تیرش عسلی شده بود
و لبای خوش فرمش تغییر حالت داده بودن
شونه هاش پهن تر و قدش بلندتر شده بود..
و شاید تنها شباهتش با آقایی من عشقه تو چشاش بود
چیزی طول نکشید که دستمو تو دستش گذاشتن
چشامو با درد بستم..
و این پایان عشق من بود...!

"الف.ت"

نوشته شده در چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت 08:22 ب.ظ توسط Armaghan |نظرات


آخرین مطالب
» سرانجام داستانمان را خوب میدانم...!
» من امروز انقدر بزرگ شده ام که میخاهم بچه باشم...!
» هوای دل
» زمستان...!
» پیدا شو.. دارم کم میارم...!
» بگذر ز من...!
» پایان خط ، خط پایان.. همانی که نامش مرگ است..!
» رویا4...!
» امروز دنیای من تموم شد...!
» اصلا گیریم ازدواج کردم...!
» my sky is your eyes...!
» بیچاره آذر...!
» آذر سلام...!
» عطش...!
» بذار عاشقت بمونم

Design By : RoozGozar.com