تبلیغات
مهره مار - سرانجام داستانمان را خوب میدانم...!


مهره مار

!...من هستم و خودم

سرانجام داستانمان را خوب میدانم
بالاخره روزی میرسد که من هم عروس میشوم
ازدواج میکنم و میشوم زن رسمی و شرعی یک غریبه
به رسم عادت برای همسرم دلبری های زنانه میکنم
غذای مورد علاقه اش را میپزم
عطری که دوست دارد به خودم میزنم
و آن پیراهن چین داره سفید رنگی که دوست دارد برایش میپوشم!
خسته که از سرکار رسید..
چای داغی میدهم دستش و کتش را از تنش در می آورم..
میدانی؟
هیچکدام اینها از روی عشق نیست
تکرار مکررات است فقط!
وگرنه من دوست داشتم در خانه تو جوانی کنم..
برای خرید وسایل خانه کوچکمان آنقدر پله ها را بالا و پایین بروم..
که ضعف زانوهام در پیری امانم را ببرد..
تو هم مطمئنم روزی در کنار همسرت دلت هوای من را خواهد کرد
هوای دختری که فقط وقتی بری تو یخندید شیطنت از چشمهایش میبارید..
من از این پایان تلخ بیزارم...!

نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت 07:31 ب.ظ توسط Armaghan |نظرات


آخرین مطالب
» تولدت مبارک عزیزدلم...!
» سرانجام داستانمان را خوب میدانم...!
» من امروز انقدر بزرگ شده ام که میخاهم بچه باشم...!
» هوای دل
» زمستان...!
» پیدا شو.. دارم کم میارم...!
» بگذر ز من...!
» پایان خط ، خط پایان.. همانی که نامش مرگ است..!
» رویا4...!
» امروز دنیای من تموم شد...!
» اصلا گیریم ازدواج کردم...!
» my sky is your eyes...!
» بیچاره آذر...!
» آذر سلام...!
» عطش...!

Design By : RoozGozar.com