تبلیغات
مهره مار - سیمین دانشور...!


مهره مار

!...من هستم و خودم

گفت: وقتی بی حجابی انتظار امنیت نداشته باش!

گفتم: چرا؟؟؟؟!

گفت: دختر بی حجاب در کوچه و خیابان مانند گوشتی در دریاست!

مگر میشود گوشتی بدون محافظ در دریا رها باشد و...

انتظار بلعیده شدن نداشته باشد!؟

هیچ نگفتم...

تنها به قدرت تفکرش که از کار افتاده بود خندیدم..!

به حرفهای تکراری...

به عقاید و توهینی که به خود و همجنس هایش میکرد ، خندیدم..!

به خود میگفت: کوسه...!!

به خود میگفت: درنده...!!

میگفت: وحشی...!!

خود را جانوری می پنداشت که...

برده غریزه خویش است!

جانداری که قدرت تفکر ندارد!

جانداری که با دیدن دو تار مو ،

خوی درندگی اش اوج میابد!

و همین شد که من...

از تمام معلم های دینی متنفر گشتم که دانسته و ندانسته ،

مغزها را شستند!!

مردها را گرگ و زنها را...

طعمه نامیدند!

و همه ما اینها را باور کردیم!

فارغ از اینکه ما حیوان نبودیم!

فارغ از اینکه غریزه ، فرمانروای موجودیتمان نبود ، باور کردیم!

و چه گوسفندوار به دنبال حجاب برای رهایی از دست گرگانی بودیم که...

روزی برادر ، پدر ، و همسرمان نامیده میشدند!!

و چه تهمتهایی که به هردو جنس وارد کردند...

و آنرا عفت و حجاب نامیدند...!!

و ما...

باز هم باور کردیم...!

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور 1394 ساعت 03:49 ب.ظ توسط Armaghan |نظرات


آخرین مطالب
» سرانجام داستانمان را خوب میدانم...!
» من امروز انقدر بزرگ شده ام که میخاهم بچه باشم...!
» هوای دل
» زمستان...!
» پیدا شو.. دارم کم میارم...!
» بگذر ز من...!
» پایان خط ، خط پایان.. همانی که نامش مرگ است..!
» رویا4...!
» امروز دنیای من تموم شد...!
» اصلا گیریم ازدواج کردم...!
» my sky is your eyes...!
» بیچاره آذر...!
» آذر سلام...!
» عطش...!
» بذار عاشقت بمونم

Design By : RoozGozar.com